یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388

نظریه کنش ارتباطی هابرماس

هابرماس:نظریه کنش ارتباطی                                                                                                                                                                                                                      هابرماس يكي از ميراث داران مكتب فرانكفورت است وتوجه فوق العاده اي به تحليل ساختارهاي اجتماعي وكنش معطوف ميكند .او جهان را به اجزاي مختلف تقسيم وبه طرح رابطه اي بسيار كلي ميان انها مي پردازد. او به طرح نظام بايگاني مي پردازد همانطور كه پارسونز اين كار را انجام داد اما بايد اين نكته را فراموش ننمود كه طرح نظام بايگاني او به اندازه ي پارسونز مشكل ودير فهم نيست .او از جمله كساني است كه مفاهيم ساختار عامليت را در يك نظريه كل گرا با هم جمع ميكند .همچنين مدافع( پروژه مدرنيت )به خصوص افكار مربوط به وجود نوعي خرد واخلاقيات جهاني است. او معتقد است كه اين بحث شكست نخورده وهيچ گاه تحقق نيافته وهنوز به پايان نرسيده است.او معتقد به ديالكتيك روشنگري است وروشنگري فرايندي دو سويه دارد . همانطور كه پسامدرنيستها ادعا ميكنند يك سمت ان متضمن حذف وسلسله مراتب است وسمت ديگر ان بالقوه حامل يك جامعه ازاد وجذب كننده است .پسامدرنيسم اين امكان را ناديده ميگيرد اما پسا مدرنيستها در دام اين دوراهي گرفتار مي شوند كه رد كردن خرد عملا مستلزم  بهره گرفتن از خرد است :انها نيز به اندازه هركس ديگري دردام خرد گرفتارند . حال مي خواهيم به ديدگاه هابرماس در باره ي نظريه انتقادي بپردازيم : او در كارهاي اوليه خويش سه نوع نظريه را از همديگر جدا مينمايد ومعتقد است كه اين سه نوع براي تكامل بشرمورد نياز مي باشد .اين نظريه ها برسه (علاقه شناختي) استوار مي باشند.همه ما انسانها بر اساس علائق خود دست به يك سري كارها مي زنيم كه بر اساس ان نيز از ان كار متنفع ميگرديم :                            از جمله ادامه تحصيل یاکارفنی که اين علاقه باعث شكل گيري چيزي ميشود كه هابر ماس از ان به عنوان (علوم تحقيقي-تجربي )نام مي برد –چيزي كه نظريه پردازان انتقادي پيشين از ان با عنوان (اثبات گرايي)نام ميبرند- وهردو ميتوانند برچسب( خرد ابزاري) را بر آن بگذارند                                                                                                                                                .                                       

 هر يك از علائق از طريق چيزي كه هابر ماس(رسانه) مينامد بسط مي يابد .دومين وسيله كه انسانها با استفاده از ان محيط خودرا تغيير ميدهند زبان است كه به گفته هابرماس باعث شكل گيري (علاقه عملي)ميشود و اين مقوله نيز به پديد امدن (علم هرمنو تيك ) منجر مي گردد. علاقه عملي به كنش انسان مي پردازد –شيوهاي كه كنش خود را براي ديگران تفسير ميكنيم .شيوهاي كه يكديگر را درك ميكنيم .شيوه هايي كه به اتفاق يكديگركنش هايمان را به سمت سازمانهاي اجتماعي هدايت ميكنيم. پس هرمنو تيك علم تفسير است .

هابرماس در ادامه ميگويد كه علاقه عملي باعث شكل گيري نوع سومي از علائق ميشود كه او انرا علاقه (رهايي بخش)مي نامد .اين علاقه نيز با زبان پيوند دارد وكنش متقابل وارتباط را از عناصر منحرف كننده ي انها رهايي ميبخشد.

اين علاقه باعث ظهور علوم انتقادي ميشود كه از نظر هابرماس الگوي ان روانكاوي است .ودر توانايي ما براي فكر وعمل خود اگاهانه . خرد ورزي وتصميم گيري بر مبناي واقعياتي كه در وضعيتي معين شناخته شده اند و قوانين اجتماعا پذيرفته شده ي كنش متقابل ريشه دارد .  

علم انتقادي بر علائق رهايي بخش استوار است. انحرافهاي موجود در كنش متقابل را نمايان وبه تصحيح ان مي پردازد . اين مطلب مبناي نظريه انتقادي هابرماس است .

هابرماس در نظريه كنش ارتباطي به فلسفه زبان روي مي اورد .تا مبناي نظريه انتقادي را روشن سازد .اودر كتاب نظريه كنش ارتباطي ميگويد ضروري است كه خود را از قيد وبند (فلسفه خود اگاهي) ازاد كنيم .منظورش فلسفه اي است كه زبان وكنش را از زاويه ي رابطه اي ميان يك شناسنده (سوژه)ويك شناسا(ابژه)ميبيند.(التوسر=پرسش افريني تجربي )اگر دنيا را از اين زاويه نگاه كنيم دچار خرد ابزاري خواهيم شد .

از  نظر هابر ماس كنش ميتواند به دو صورت باشد كه يكي كنش استراتژيك وديگري كنش ارتباطي است . نوع اول شامل كنش هدفدار- عقلاني است .حال انكه كنش دوم هدفش رسيدن به نوعي از ادراك است .

اما مهمترينمطلب در بحث هابرماس مربوط به پسامدرنيستها ستاينكه:اولويت قايل شدن براي كنش ارتباطي يك سلسله پيامد به همراه دارد :1-با اين تعبير عقلانيت ارماني نيست كه از اسمان افتاده باشد .بلكه در خود زبان ماست ودر بردارندهي نوعي انظام اجتماعي فراگير ودموكراتيك است كه هدفش رسيدن به توافق است نه اعمال سلطه.

2-نوعي اخلاقيات ضمني وجود دارد كه هابرماس سعي ميكند بر ان انگشت بگذارد.

3-پيامدهاي يك جامعه كاملا دموكراتيك است كه در ان هم به ابزارهاي خرد .فرصت مشاركت در بحث.طرح نظريات ومشاركت در تصميم گيري نهايي دسترسي دارند.

پس از نظر هابرماس نظريه محصول كنش انسان است ودر خدمت ان قرار ميگيرد .اساسا وسيله اي براي ازادي بيشتر انسان وپيشرفت در سطوح مختلف است. 

هابر ماس همواره به نوع تفكر ماركس در باب انسان ورابطه اش باكار انتقاد ميكند وميگويد كار وخرد ابزاري يكي از ابعاد مهم زندگي انسان است وكار اجتماعا سازمان يافته به تنهايي بري تعريف انسان كفايت نمي كند .در واقع زبان وارتباط تعيين كننده اند .

هابرماس معتقد است سازو كار گذار از يك مرحله تكامل  اجتماعي به مرحله ديگر فرهنگي نيست. بلكه اقتصادي است. در اين فرايند .هر مرحله ي تكاملي مجموعه ي تازهاي از مشكلات و امكانات را خلق ميكند. ونظر هابرماس ان است كه تغيير زماني اتفاق مي افتد كه كليه امكانات توسعه انساني به پايان رسيده اما مشكلات همچنان بر جاي مانده اند .در واقع او به نوعي( دانش تكاملي غير منتظره) اشاره دارد.

او در الگوي تكامل فردي سه عرصه را به كار ميگيرد:1-استقلال وخود مختاري فزاينده شخصيت 2-                                                                

افزايش توانايي انجام دادن داوريها ي اخلاقي وعمل كردن براساس انها 3-جهان شمولي رشد يابنده ي نظامهاي اخلاقي وحقوقي .

هابر ماس همانند متفكران اوليه مكتب فرانكفورت بر سلطه خرد ابزاريوفن اوري در سرمايه داري مدرن تاكيد مي كند .ونسبت به گذشته ومراحل اوليه سرمايه داري نگاهي نوستالوژيك دارد.

او مشخصه سرمايه داري مدرن را سيطره دولت بر  اقتصاد وساير عرصه هاي حيات اجتماعي ميداند .امور عمومي ديگر عرصه هاي بحث وانتخاب تلقي نمي شوند. بلكه مسائل فني به شمار ميروند كه متخصصان با بهره گيري از عقلانيت ابزاري به حل ان بپردازند.

از نظر هابر ماس مداخله ي دولت ومتعاقب ان رشد خرد ابزاري به نقطه خطرناكي رسيده اند وامكان نوعي (ناكجا اباد منفي )را پديد اورده اند  .عقلاني شدن پيشرونده ي تصميم گيريهاي عمومي به نقطه اي رسيده كه ممكن است امر سازماندهي اجتماعي وتصميم گيري به رايانه ها واگذار شوند واز عرصه ي بحث عمومي به كلي خارج شوند.  

او در باره ي مراحل تكامل اجتماعي معتقد است كه هر مرحله اي مسائل جديد  سركوبها وتعريف هاي خاص خود را پديد مي اورد وفرايندهاي خاصي از  تغيير را جريان مي اندازند . او در نظريه بحران خود سعي ميكند اين فرايندها را از خلال بحران تكامل سرمايه داري دنبال كند . دوم اصطلاحات پارسونزي يكپارچگي اجتماعي ويكپارچگي نظام را به كار ميگيرد.

واژه بحران در اشاره به نوعي تغيير در نظام به كار ميرود كه چنانچه در در سطح يكپارچگي اجتماعي تجربه شود تهديدي براي هويت اجتماعي فرد محسوب ميشود. از ديدگاه هابرماس اين دو سطح كه در واقع سطوح اشناي ساختار وكنش اند بايد با هم مورد بررسي قرار گيرند . او سه نوع بحران در سرمايه داري را مشخص ميكند :1-بحران اقتصادي 2-دخالت فزاينده ي دولت باعث بوجود امدن پديده اي مشود كه او انرا (بحران عقلانيت )مي نامد .3-اگر بحران عقلانيت را بتوان در خرده نظام سياسي مهار كرد .صحنه به خرده نظام اجتماعي-فرهنگي تغيير مي كند وسومين نوع بحران يعني بحران انگيزه بروز مي كند . اگر بحران اقتصادي بحران  يكپارچگي نظام است وبحرانهاي مشروعيت بحرانهاي يكپارچگي اجتماعي ويكپارچگي نظام اند .بحران انگيزه صرفا بحران همبستگي اجتماعي است .افزايش قدرت دولت ونظارت فن سالارانه ي لازم براي مهار ساير شكلهاي بحران به تضعيف انگيزه هاي مردم  براي مشاركت در نظام منجر ميشود .

هابر ماس در كتاب نظريه كنش ارتباطي از مفهوم زيست –جهان براي تبيين مدرنيته استفاده ميكند .از زاويه ي زيست-  جهان . مدرنيته فرايندي است كه از طريق ان عرصه هاي مختلف زندگي ما بر توافق عقلاني ومتقابل وخرد ارتباطي استوار است . نه بر سنت. هابرماس با جدا كردن تحليل زيست –جهان از نظام اجتماعي نوعي كاركرد گرايي انتقادي را پديد اورد.                       

نوشته شده توسط کلهر در 20:8 |  لینک ثابت   •